| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
خوب به یاد دارم اولین زوزه های پوسیده آخرین گرگ رنگ پریده هفت دریا را. خوب به یاد دارم پس لرزه های عمیق لایه های سبزی که بر هسته مذاب نگاه بومیان خیره شد. من همیشه فکر می کردم هرگز نبوده قلب من اینگونه سرخ. آسمان توتون می مکید و بر آسفالتهای دستان خشک تو تف می کرد. برکه زنگار گرفته پشت خانه آشر نور می بلعید و یورتمه الاغان طاس روستایمان زمین را متورم می کرد و هن هن نفسهای کثیف آنها هوا را متعفن. بین نیزارهای داغ و نیمه غریق دشت مالاریا بیداد می کرد. صورت پر لک وپیس زمین از جسد سیاهان یک دست شد. نمسیس چرت می زد و پرچمها به بی صبری کوهستان فحاشی می کردند ، گاو نر بر بوسفور آرام نمی گرفت و کشتی ماژلان در ته اقیانوس رویای شمال می دید. خوب به یاد دارم شیارهای عمیق گونه نمدار کشاورز پیری که جریب های زمین وصله شده اش را می جوید و بر حاشیه هرز شده زمینش نماز بی سجده باران می خواند. هنوز به یاد دارم طعم گس آخرین سیگار نیمه دود شده را ... نه... صورت کدر را از پشت عینکی دود گرفته که سنگینی تمامی آن شب را به زور به من تلقین کرد ، شبی که نوسانات زمین جارو می کرد و بر سنگرهای حیاط خلوت ورسای لعنت می فرستاد ، بر خلوت حیات شهیدان درود در مقابل ، سکوت من سکوت من سکوت... |+| نوشته شده توسط آویسا صادقی در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 و ساعت 20:52 |
بر حجامتگاه مناره هایی که خیابان نداشتند پنجره زده ام تا گونه هایی عاجدار زنانه ات را بیشتر بربیندازم. بر شن های بیابانی که گمشدگانش سکوت می نوردند خار گشته ام تا بر پاهای از حجاب افتاده ات که همچون کمان سواران کشیده گشته نقش ترنج اندازم. در میان طره های وحشی از بافت گریخته ات انگشتانی از باد پرداخته ام و به سمت پیشانی ات تارانده ام تا ماه پیشونی شبهایم گردی. |+| نوشته شده توسط آویسا صادقی در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 و ساعت 20:6 |
در شبی که آغوشت تنگ شد پرنده ای گشتم و سر نهادم میان کبوترانی که روی گنبدها دیگر لانه نمی کردند و در انتظار من نقش اسلیمی دیوار مساجد گشته بودند. سر در ضربانگاه یکدگر در گوش هم حرف ترا می پیچیدند و بر نعل اسبان پیرمردی که میان دانه های شبدر عارف گشته بود، نوای باران داغ می زدند. همه با هم پر گشودیم و به سمت آستان سوخته از رنگ شهرت سیمرغ گشتیم اما افسوس که دیهیم بوسه اندودت را به کوچ نشینان به یغما داده بودند تا با خود به آبی سپارند که به شهری نمی ریخت. ترا نیافتم ، به تنهایی از میان دیوار تمام خانه ها گذشتم تا برگ درختی گشتم که در باد رمیده پاییزی مجنون باغچه ها می شد. به دنبال نفسی که آه نداشت همگی سرو گشتیم و در حیاط پیرزنی که قدمها را چرتکه می انداخت از دیوارها هم گذشتیم تا سر چهارراهها به هوای یافتنت دیده بانی همه سوداگران را نماییم.
|+| نوشته شده توسط آویسا صادقی در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 و ساعت 20:58 |
گویی ترا می شناسم ! تو همان مگس پران مردمک چشمم نیستی که با آخرین پک سیگار دودش کردم؟ به گمانم همین دیروز ترا میان پره های بینی تندیسهایم جا گذاشتم ، نمیدانم اولین بار ترا کی دیدم ، شاید همان شب بود که قدیسه وار در انتهای خسته دستانم ایستاده و به دور دستها خیره شده بودی ، در آن روزگار پدید آمدی، مدتی ماندی و در شبی که یهودا را بر دار کردند ظهور کردی، تو بودی ، اما از آن شب بر من ظهور کردی... من ژرفایی ساختگی که نور زنانگیت را می بلعید آنشب دیدم . زمان تسخیر ارواح رسیده، ترا می بینم، باریک اندام و لرزان در چهارچوب اتاقم، محو و ظاهر میشوی، محو و ظاهر، محو و .... مستحیل می شوی به درون سیاهچاله ها، بیماری شاعران را داری...، زجر ماندنت مرا دیوانه کرده و هر شب بی خواب، تو همان تصویر خاک گرفته روی دیوار خانه مادر بزرگم نیستی که شبی میان همهمه مهمانان ، گلوله وار از طپانچه نویسنده ای شلیک شد؟ آری تو همان جدال انسان و ابر انسانی ، که بالهایش در همآغوشی ناگزیر سایه ها آتش گرفت. |+| نوشته شده توسط آویسا صادقی در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 و ساعت 19:43 |
از اصفهان تا دود سیگار هرزمان دلم می گیرد به اصفهانگردی می روم این شهر دستهای کمانگیری که هرروز قلم می زنند. گویی ماهها برای یافتن راز گوتیک گنبدهای به آسمان چسبیده اش کم است و باید بارها و بارها هوای رازآلود نیمه ابریش را در ریه غِرغِر کرد، باید ساعتها در طبیعت نیمه رامش که درون بطری سحرآمیز بناها و خیابانهای شهری به دام افتاده پای کوفت و کنار زاینده رود این کهنه سوزن بان شهر نشست وبوی قرنها پیش را از روی سطح آرام و سبزش به آرامی جمع کرد و برای لحظاتی در حفره های بینی انباشت. به چهارباغ می رسم که درختانش دست در دست هم تا کنار رودخانه پیش می روند ، درختان بلند سرو و کاجی که با لانه کلاغها خط خطی شده اند . تقریبا" در میانه چهارباغ میدانی ست که به دلیل وجود ساختمان شهرداری در یکسوی آن دیرزمانیست به دروازه دولت معروف است اما امروزه کمتر کسی آنرا به میدان امام حسین می شناسد و آنجاست که خیابان سپه همچون گربه ای چکمه پوش خود را به پاهای شهرداری می مالد و به میدان نقش جهان می رسد، ازدرزِ این خیابان عجیب قبل از رسیدن به میدان صدها کوچه پس کوچه بیرون زده که مردمانش بینی هایی سنگین با حفره هایی نمایان از نیمرخ بر صورت دارند که این بینی با فاصله ای بیش از معمول سعی می کند خود را بالا می کشد تا از لبها جدا ماند، لب بالائی به سمت داخل کمونه کرده و لب پائینی که تا حدی آویزان و افسرده ست گویی سالهاست بر پستان وافور مک می زند... |+| نوشته شده توسط آویسا صادقی در پنجشنبه پنجم اسفند 1389 و ساعت 16:40 |
ای کاش می بویید تمام این سالها منتظرش بوده ام و هر شب در سقاخانه کوچه بدون دیوار محله مان شمعی برایش زرد کرده ام، ای کاش همان دستانم را که همیشه می خواستم سایبان اشکهای فرو نریخته اش کنم می دید که با تیغه خراشانده ام. ای کاش چیزی می گفت. برمیخیزم و به قاب پنجره می دوم ، در دوردست به تپه ای می رسم ، دخترکی در لباسی به رنگ سفید تند روی آن تاب می خورد، به ناگه به آن تصویر دل می بندم، که عصاره معصومیت از آن می چکد و مرا به تعظیم وا میدارد. در ميان آشفتگي معصوميتي از دست رفته خاطره اي نخ نما شده را به ياد ريسيدم. |+| نوشته شده توسط آویسا صادقی در شنبه شانزدهم بهمن 1389 و ساعت 20:1 |
اینجا مانده ام تا هر شامگاه صورت ازریخت افتاده ام را بر روی برفها به خونابه کشم ، ای کاش می توانستم بگنگم شاید در میان خراشهای چشم نواز گونه ام جایی برای تاب خوردن باز کنم. خسته ام، مرا بین خاکسترهای سیگارم ،سالها پیش به تعمید پالیده اند و در امتداد خطی که به لبهایم می رسد، به گلبرگها شکوفانده اند . گلگون گشته ام ... دیگر ترا نمی شناسم ای بغضی که درآغوش گردن خمیده ام به ترنم شکستی و در آواز گنجشکهای صبح مرگم ،آراسته به سمت پیکرم شتافتی. دگر نمی توانم بر صدای جارو کشیدنهای مادرم در خلوت نیمه شبان نماز شکر گزارم... افسوس که دیگر نمی توانم. گویی جایی میان گذشته ها ،روی شاخه ای افسرده ام. |+| نوشته شده توسط آویسا صادقی در دوشنبه ششم دی 1389 و ساعت 17:51 |
باز گلگون آمده ام، سرخاب رانده و در حنا خفته، تا ببویم گونه هایی را که به رنگ حیاط خلوتند. دوست دارم به گندمزارت شوم تا شاید چانه آویزان بید مجنونت را که سالها پیش در شبی گرم ،گریبان چاکید کمی بالاتر بگیرم. نمی دانم آیا تونیز می شنوی صدای خستگی استخوانهایم را که خود را بر این باران بهاری که بر پاهایم نعل می زند و تا سر چهارراه می تازد، عارفانه می مالد؟ و نمی دانم چرا در این فصلی که پاها تاول می زنند نمی توانم تا پشت گََُرده هایت سرمستانه بالا روم. |+| نوشته شده توسط آویسا صادقی در پنجشنبه بیستم آبان 1389 و ساعت 18:45 |
آهای ستونهایی که تهیگاه مرا به دستان زمین پیوند زده اید! با شما هستم... بیشتر برویید و بر اندامم شیهه کشید. ای کاش من نیزمی توانستم بر نرمه خاکی مقدس برویم تا گهگاه خشکی قوزک پاهایت را ببویم. بر روی زینها ساعتها بر زانو خفته ام ، و این تمام عرصه خوشبختی من بود. |+| نوشته شده توسط آویسا صادقی در یکشنبه چهارم مهر 1389 و ساعت 18:26 |
Pro Patria Mori
همه جا زمخت و سرد، همه خمیده، تا خورده، همه سرفه کنان و متنفر. با پوتینهایی آش و لاش ما کهنه سربازها گام بر می داشتیم، کشان کشان، خواب آلودو مسخ شده، خونین و لنگ. چه عارفانه به خانه می اندیشیدیم، به سیگار، به نخهای سیگار، به پکهای سیگار، به دودهای سیگار، به خاکسترها... وای بر خاکسترها، تلنبار اجساد خاکستر شده و تانکهاو نفربرهای در حال احتضار، روی مین های کارنکرده و زمین های شخم نزده. استفراغ کردیم با دهانهای خشکیده و سرمازده و گل آلود، کل روزهایی را که در گل ماندیم اق زدیم، در زمین فرو می رفتیم، زخمی ها را زیر گل و لای جا می گذاشتیم، خردل می کشیدیم، در خلسه بودیم ،خلسه تف انداختن کف خیابان، لمیدن زیر گذر. رویا می دیدیم ، ایستاده خواب می دیدیم ، خوابیده فرو می رفتیم، غرق می شدیم. اکنون که محتضرم می بینم ریه هایم یخزده تر ازلبانم است پس بی خیال همه رویاها ، همه خلسه ها.. همه مزخرفات. هیچ نقطه ای ، هیچ نوری، هیچ توتمی، هیچ خدایی، سر طنابهایمان پوسیده... اینجا آخر دنیاست. زمین ترک خورده، پوسته پوسته، خونین، مملو از اجساد له شده و تکه تکه هزاران وسوسه شده قبل از من، آسمان سبز، مملو از غرغر خونین ریه هزاران سرباز. به خدا سیریم از همه خاکریزها، حصارها، قمقمه های آهنین، همه خط مقدم ها و همه پیشروی ها... برگردیم، دوست دارم برگردیم، باید برگردیم - به آهک زیر پایم سوگند من خسته ام تصویر من میان جوخه مان کبود شده، خوب می دانم کسی دور سرم خط قرمز نکشیده، خوب می دانم کسی مرا ندیده، ما کهنه سربازها سربازهای حلبی اتاقهای کوچکیم، ما آسمانیهای به زمین چسبیده ایم. ما تصویر کوچک قاب گرفته روی دیواریم که یک روز عکاسی دیافراگم دوربینش را روی اجساد مرده و لاشه های در حال مرگ ما باز و بسته کرد و چرا کسی دور سر من خط قرمز نکشید؟ |+| نوشته شده توسط آویسا صادقی در شنبه نهم مرداد 1389 و ساعت 19:54 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
خرداد 1390اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آبان 1389 مهر 1389 مرداد 1389 اسفند 1388 آذر 1388 مهر 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 پيوندها
کارگاه زبان نیک گفتاران - اساتید یزدانیقالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |